جودی آبوت درون من-1

خرید بک لینک
اینستاگرام را باز میکنم. وی کار جدیدی منتشر کرده است. ویدئو را تماشا میکنم. پسزمینه اثر غافلگیرم میکند. دستم به لایک نمیرود. دیدن ویدئوی این اثر از خوانندهای که سبکش همیشه چیزی به جز این بوده است برایم غیرمنتظره است. نمیتوانم آن را کنار کارهای دیگرش بگذارم. اینکه از ایران رفت چیز عجیبی نبود. اصلا تا مدتها بعد از رفتنش صدا و سیما همچنان کارهایش را پخش میکرد چون او فقط رفته بود آنجا که با خانوادهاش در جای جدیدی زندگی کند. بعد از اتفاقات سال گذشته و پیوستنش به شبکه هایی دیگر و افرادی دیگر باز هم رفتار زننده یا حرکت دور از عرفی نکرد. اما این اثر و این انتخاب را واقعا نمیتوانم بپذیرم.با خودم میگویم لابد فقط منم که اینطور متعجب شدهام. میروم سراغ نظرات. آنجاست که میبینم تنها نیستم. میبینم جز من افراد دیگری هم جا خوردهاند و همان سبک قبلی خواننده را ترجیح میدهند. بعضیها اما آن را نشانه آزادی وی میدانند. راستش نه که شناخت کاملی از آدمها داشته باشم اما بعید میدانم واقعا تصمیم خودش بوده باشد که در پسزمینه اثرش آن زنان با آن سبک پوششِ کارهای ساسی مانکنی بیایند و برقصند. او این شکلی نبود و نیست.اصلا چه میدانم! شاید هم من اشتباه میکنم. حالم گرفته میشود. میخواهم اینستا را ببندم که تصویر صورت خواننده هنگام خروج، من را یاد جانشکر میاندازد... جودی آبوت درون من-1...

ما را در سایت جودی آبوت درون من-1 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 47 تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1402 ساعت: 13:31

پس از آنکه نتوانستم از نمایشگاه ایران نوشت آن چیزهایی که دلم میخواست را پیدا کنم به یک کتابفروشی مراجعه کردم و دو قلم جنس خریدم: یک دفتر ۶۰ برگ و یک تختهشاسی یا زیردستی.وقتی به خانه برگشتم، مقایسه بین طرح جلد دفتر قبلی و دفتر جدیدِ پایاننامهام مرا یاد چیزی انداخت. انگار یک ترانه در ذهنم گم شده بود. داشتم سعی میکردم آن ترانه را به یاد بیاورم. روی جلد هر دو دفتر تصویری از کوه دیده میشد. روی یکی از آنها کفش و کوله کوهنوردی و تصویر یک کوهستان از دور و روی دومی تصویری از کوهستانی رنگارنگ از فاصلهای به نسبت نزدیک.در آن ترانه فراموششده میتوانستم کلمات کوه و کفش را به خاطر بیاورم. قسمتهایی از ترانه کمکم به خاطرم میآمد. خواننده آن هم به یادم آمد. و بالاخره صبحِ امروز در اینترنت گشتم و آن آهنگ را پیدا کردم: قله از امیر عباس گلاب.چند سال پیش که هنوز دانشجوی مقطع ارشد نبودم از یک جلسه کتابخوانی به خانه برمیگشتم. توی بیآرتی نشسته بودم و رادیو، آهنگ قله را پخش میکرد. با شنیدن آن آهنگ چیزی در وجودم تکان خورده بود. من به آرزویم فکر میکردم.  به راهی که میدانستم آسان نیست. به حرفهای دیگران. به آنها که میگفتند:نمیتوانی، اصلاً برای چه باید مهندسی را ول کنی و بروی سراغ ادبیات؟ حتی یک نفر به من گفته بود: واقعاً فکر میکنی میتوانی دانشگاه سراسری قبول شوی؟ و من آن روز غمین شده بودم که چرا با خودش فکر میکند من توانایی انجام دادن این کار را ندارم!بله کار آسانی نبود. طول کشید. من پشت کنکور ماندم. حتی گاهی ناامید شدم اما در نهایت محقق شد. حالا انگار طرح جلد دفاتر من نیز یادآور همین موضوع بودند. ان جودی آبوت درون من-1...

ما را در سایت جودی آبوت درون من-1 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 44 تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1402 ساعت: 13:31

تمرکز روی نوشتن پایان نامه یا مجله با وجود این سرگیجه آزاردهنده خیلی سخت است. چند روز است که جهان اطرافم تعادل ندارد، چه موقع خواب و چه موقع بیداری. چند سال پیش وقتی دانشجوی کارشناسی بودم هم چنین روزهای سختی را تجربه کردم. هی از این دکتر به آن دکتر. نوار مغز، نوار گوش، آزمایش فلان، آزمایش بهمان. و تهش چند قرص بتاهیستین.دیروز مادر نتیجه آزمایش خونم را گرفت. تیروئیدم هم به هم خورده است. هفته آینده نوبت متخصص غدد است.می دانم که همه چیز درست می شود اما کاش این سرگیجه های وضعیتی زودتر درست شود. تایپ کردن هر یک خط برایم مثل کوه کندن شده است.  جودی آبوت درون من-1...

ما را در سایت جودی آبوت درون من-1 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 67 تاريخ: شنبه 11 شهريور 1402 ساعت: 14:21

صبح خاله زنگ زد. گفت: از فامیل خبر دارید؟ گفتم: نه. گفت: این یکی دو روز با کسی تماس داشتید؟ گفتم:نه! چیزی شده؟گفت: ببین...به مادرت فعلا در همین حد بگو که افسر خانم حالش خوب نیست و بیمارستان است.به مادر گفتم. تعجب کرد. گفت شاید عملی که میخواست انجامش دهد سنگین بوده. وگرنه حالش که خوب بود.به خاله پیام دادم و پرسیدم: به خاطر عملش بدحال شده؟خاله نوشت: یاسمن! دیشب از دنیا رفته. به مادرت فعلا نگو.هنوز به مادر نگفتهام. اما آمادگیاش را دادهایم.آخرین بار چند وقت پیش داشت از مراسم نامزدی نوهاش با مادر حرف میزد.آخرین بار او را روزهای اول عید دیده بودم.خوشانرژی، سرحال و ... .بعضی مرگها مثل طوفانی که هواشناسی آمدنش را پیشبینینکرده ناگهان سر میرسند. جودی آبوت درون من-1...

ما را در سایت جودی آبوت درون من-1 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: شنبه 11 شهريور 1402 ساعت: 14:21

خواب میبیند کنار همسر مرحومش حلوا میپزد.بیدار که میشود همینکار را میکند.عصر میرود بیمارستان تا به کمر و زانویش ژل تزریق کند. برمیگردد خانه. همسایهاش مثل هرشب میآید خانه او. شروع میکند به غذا خوردن. حالش بد میشود.سکته میکند.میمیرد.در آخرین صحبت تلفنیاش به مادرم گفته بود من هرچه از زندگی میخواستم دیدم. باور کن راضیام به مرگ. نمیخواهم روزی برسد که باعث اذیت فرزندانم شوم.به آرزویش هم رسید.حلوایی که دیروز خودش پخته بود هنوز روی میزش بود... . جودی آبوت درون من-1...

ما را در سایت جودی آبوت درون من-1 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 67 تاريخ: شنبه 11 شهريور 1402 ساعت: 14:21

امروز،روز استقلال هند است.استوری هر کدام از هندوستانیان را که باز میکنم تصویری از پرچم کشورشان میبینم.دانشجوی ایرانیِ ساکن هند هم نوشته است که صبح با صدای آهنگهای وطندوستانه هندی از خواب برخاسته است. آهنگهایی که همسایهها با صدای بلند پخشش میکنند.آنجا نیستم اما از دور خود را در شادی جشن روز استقلالشان همدل میدانم.من هم از تماشای شادی آنها شادم و وطندوستیشان را دوست میدارم. جودی آبوت درون من-1...

ما را در سایت جودی آبوت درون من-1 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 50 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1402 ساعت: 15:59

مستر جونز پس از مدتها دوباره پشت پیانو نشسته بود و زیر نور کمجانِ شمعهای روشن تالار، قطعه The Rain۱ را مینواخت.من آن را از بالای پلهها میشنیدم و فکر میکردم: 《 چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند قارچهای غربت؟》۲۱. The Rain اثری است از Ryan Stewart در آلبومی به نامِ " در رویا ... " . برای شنیدن آن، به این پیوند رفته و دهمین قطعه را بشنوید.۲.از سهراب سپهری جودی آبوت درون من-1...

ما را در سایت جودی آبوت درون من-1 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 49 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1402 ساعت: 15:59

پرسید: واقعا میخواهی درست را ادامه دهی؟ آخرش که چی؟ اینها را ول کن. بچسب به بازار کار. کار مهم است.میگویم: البته همین حالا هم با یک نشریه همکاری میکنم! میگوید: چه فایده؟ در خانهای! برو سر کاری که در خانه نباشی!احساس میکنم کلا به کار مطبوعاتی به عنوان یک تفنن نگاه میکند نه شغل.میگویم: البته بعد از پایاننامه احتمالش زیاد است که سراغ تدریس فارسی هم بروم. ولی فعلا واقعا وقت کافی ندارم. کار مجلهمان کم نیست. خصوصا در این یک سال که دبیر تحریریه شدهام وظایف و مسئولیتهایم خیلی بیشتر شده.میگوید: معلمی خیلی بهتر است. حتما این کار را بکن.اما واکنش خاصی نسبت به توضیحاتی که درباره حجم کارم در مجله دادم ندارد. اصلا برایش چه فرقی میکند در مجله چه کارهام! نویسنده حقالتحریر، دبیر تحریریه، سردبیر، مدیر مسئول... . همینکه در مجله هستم از نظر خیلیها یعنی بیکارم! همینکه دستمزدم کم است یعنی جایگاه اجتماعی جالبی ندارم.دقایقی میگذرد و چون بین حرفهایم دوباره به درس اشاره کردهام میگوید: حالا واقعا چرا انقدر دنبال درسی؟میگویم: درس خواندن را دوست دارم. حالم با آن خوب است.و دیگر لزومی نمیبینم برایش در مورد اهدافی که از درس خواندن دارم حرف بزنم چون لابد آنها هم از نگاه او بیارزش، تخیلی و بیهودهاند... .گاهی خودم را مقصر این مسئله میدانم. هیچوقت با افتخار و با اعتماد به نفس سرم را بالا نگرفتم و قرص و محکم نگفتم من با نشریات کودک و نوجوان همکاری دارم و چند سال است که در همین حوزه فعالیت میکنم. همیشه خودم را و فعالیتهایم را با صدای آهسته یا جوری که انگار بخواهم خیلی ساده و معمولی جلوهشان بدهم جودی آبوت درون من-1...

ما را در سایت جودی آبوت درون من-1 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 49 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1402 ساعت: 15:59

صفحه بندی